یک زن و شوهر

ما زن و شوهری هستیم که تصمیم گرفتیم تجربیات وخاطراتمونو با شما قسمت کنیم

وقتی وارد سایت بلاگفا شدم، تو بخش آخرین وبلاگهای به روز شده، یه وبلاگ دخترونه نظرم رو جلب کرد که تو یکی از پست هاش نوشته بود:

یه واقعیتی هست که تو وبلاگ قبلیم جرات نوشتنشو نداشتم ....اونم اینه که با خوندن وبلاگایی که از عشقاشون و لحظه های قشنگی که با پسر مورد علاقشون یا شوهرشون دارن حسودیم میشه ......چرا من نباید چنینی حسیو تجربه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا همیشه باید تشنه عشقی باشم که دوطرفه از ته دل باشه ؟؟؟؟؟؟؟چرا من باید اینقد تنها باشم ؟؟؟؟؟؟؟چرا اون عشق پاک تو قصه ها که با یه نگاه شروع میشه و خیلی ها تو بیداری هم تجربش می کنن سراغ من نیومده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعضی از دوستان هم هستن که برامون پیغام خصوصی میگذارن که هنوز موقعیت ازدواج ندارن و یا فرد مناسبشون رو، نیمه ی گمشده شون رو پیدا نکردن. دوست دارم ضمن همدردی با این دوستان بهشون بگم که من حس انتظارو چشیدم..... حسابی هم چشیدم..... ادعا میکنم که خیلی بیشتر از ۹۰٪ آدما (حتی شاید بیشتر) اما دیر رسیدن یا نرسیدن به مقصود نباید باعث بشه که ما راهو به بیراهه بریم....

یاد قدیما افتادم! خیلی قدیم نه! همین چند سال پیش... زمانی که هنوز همسرم رو ندیده بودم و نمیشناختمش...

یادمه اون روزها، که هنوز نوجوان بودم و ابتدای راه! اون زمان که تازه وارد دوران بلوغ شده بودم، از یکی از بازیگران تلویزیون که اتفاقا پسر جوونی هم بود تو یه برهه ی زمانی خیلی خوشم میومد. یه روز یکی از همکلاسی های مدرسه م که رابطه ی نزدیکتری نسبت به بقیه با هم داشتیم و این مطلب رو میدونست اومد و بهم گفت که اون آقای سوپر استار* آشنای یکی از فامیلهاشونه و اون شخص شماره تلفن آقا رو داره! بعد بهم گفت که شماره شو گرفته که به من بده و من بتونم با پسره صحبت کنم و بهش بگم که طرفدار و علاقمندشم!!!! (بماند که من واقعا عاشقش نبودم بلکه فقط تو برهه ای از زمان ازش خوشم میومد). اون زمان من یه دختر ۱۳- ۱۲ ساله پر از شور و نشاط و شیطنت بودم و خییییلی طبیعی بود که حتی برای سرگرمی هم که شده حدالقل یه بار به اون آقای بازیگر تلفن بزنم! اما در همون زمان و مکانی که شماره تلفن در دست دوستم بود و میخواست که اونو به من بده پیش خودم فکری کردم و گفتم:

نه! من نمیخوامش!!

متعجب شد و پرسید: آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط یه تلفن بهش بزن! ضرر که نمیکنی!

و من این بار قاطعانه تر گفتم که: نه! اصلا چنین کاری نمیکنم! به هیچ وجه...

و آن دوست که البته سالهاست ازش بی خبرم و دوستیم رو باهاش ادامه ندادم پرسید: آخه دلیلت چیه؟

و من گفتم: ببین! میدونی که من اهل دوستی با پسرها نیستم و هیچ دوست پسری هم نداشتم و دوست هم ندارم که پاکی و عصمت خودم رو اینطوری خدشه دار کنم، پس اگر بخوام با پسری در ارتباط باشم صرفا به قصد ازدواج خواهد بود و بس! و اونهم زیر نظر خانواده م. از طرفی این آقای بازیگر مسلما کلی خاطر خواه و کشته مرده! داره و به احتمال ۹۹٪ از نعمت دوست دختر هم محروم نیست(!!!!!) و مطمئنا برای ازدواج هم فقط یک نفرو انتخاب خواهد کرد که به احتمال ۹۹٪ من نخواهم بود! (گرچه بعدها فهمیدم که برای پسرهای زیادی جذاب بودم و خودم خبر نداشتم! )

القصه! اون روز من اون شماره تلفن رو حتی نگاهشم نکردم.... وامروز به کاری که در سن ۱۳-۱۲ سالگی کردم افتخار میکنم...

بعدتر ها همیشه پیش خودم فکر میکردم یعنی همسر من کیه؟ الان کجاست؟ داره چیکار میکنه؟ و وقتی این افکار به ذهنم میومدن بلافاصله برای همسری که نمیدونستم کیه و نمیشناختمش دعا میکردم و آیه الکرسی میخوندم! خاطراتم رو به عشق اینکه یه روزی میدمش به همسرم که بخونه هر روز می نگاشتم و نامه هایی که هرگز ارسال نمیشدند رو براش مینوشتم.... خوشی ها و حتی دلتنگی ها و ناراحتی هامو.... زمانی هم که با کاروان دانش آموزی به حج عمره مشرف شدم برای همسرم بسیار زیاد، شاید بیشتر از همه! دعا کردم و حتی براش سوغاتی خریدم! (بماند که سوغاتی خریدن برای همسر ندیده و نشناخته م بعدترترها شد یکی از رسومات مسافرت هام! )

بعدترترتر ها! تو کتاب دین و زندگی دبیرستان یه جمله ای خوندم که خیلی به دلم نشست و هنوز هم بهش ایمان دارم و فکر کردن بهش باعث میشه که به نوجوانی و گذشته ی خودم افتخار کنم.....(این مساله از معدود مواردیه که از افتخار کردن بهش به هیچ وجه احساس تکبر بهم دست نمیده و بازگو کردنش نیز....) جمله ی دقیق کتاب معارف رو به یاد ندارم اما مضمونش این بود:

هر نوجوان و جوانی باید طوری زندگی کنه که وقتی ازدواج کرد، بتونه با افتخار به همسرش بگه که من خودم رو برای تو حفظ کردم و همه ی پاکی روح و جسمم رو خالصانه تقدیم تو میکنم......

و اینه حس زیبایی که هر پسر یا دختر جوانی میتونه به همسرش هدیه کنه.... حس زیبای عشق...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پ.ن ۱: این روزها وقتی تصویر اون آقای بازیگر رو میبینم یا مطلبی در موردشون میخونم خنده م میگیره! و به خودم میگم این آقا اگر مجنون من هم بود به همسری نمیپذیرفتمش!

پ.ن ۲: خداوندا! وسوسه های شیطان هر لحظه در کمین ما آدمیان است.... خودت عزت نفس و اراده ای آهنین در برابر لذت گناه به ما ارزانی دار تا طعم شیرین گناه نکردن و پاک ماندن را تا ابد بچشیم...

نوشته شده در شنبه 1389/04/05ساعت 4:13 توسط |


آخرين مطالب
» ازدواج دیرهنگام چه آثار نامطلوبی را در جامعه می‌گذارد؟
» جسم هرزه هزاران بار مقدس تر از روح هرزه است؟!
» آمادگي براي ازدواج؟!
» پندها و درسهاي خانوادگي
» انا لله... (اصلاحیه: یک خبر کذب!)
» اثبات عاشقي
» ما و الگوی زندگیمان حضرت زهرا!
»
» ماه ربیع الاول
» درس زندگی 15
Design By : Pars Skin